تبليغاتX
فراتر از نیک و بد

فراتر از نیک و بد

روزنوشت‌ها

زندان بان نباشیم.

کریم خرم با شورای علمای افغانستان همصدا شده است که تلوزیون های خصوصی با پخش سریال های هندی، بت پرستی را در افغانستان ترویج می کنند. اکنون 10 شبکه تلوزیون خصوصی در افغانستان فعال است و به همین تعداد نیز ثبت شده اند که در شرف آغاز به کار هستند. تاسیس این تعداد تلوزیون خصوصی در زمان کوتاه 5/5 سال، تغییر قابل توجه در کشوریست که پیش از آن تنها یک شبکه رادیو و تلوزیون ملی داشت.

تلوزیون ملی اکنون کمتر از 11 درصد بینندگان را جذب خود کرده است بنا بر نظر سنجی که بنیاد اشیا فوندیش در 34 ولایت افغانستان در سال 2007 انجام داده است.

علاوه بر بکار گیری تکنیک های نو ارتباطی، پخش سریال های هندی به زبان فارسی و پشتو بیشترینه خانواده های افغان را مجذوب خود ساخته است. تلوزیون طلوع که بیش از 69 درصد بیننده در صدر رسانه های افغانستان قرار دارد، بیشترین سریال خانوادگی هندی را پخش می کند. گرچه از دیرباز فیلم های هندی میان افغانها علاقمندان زیاد داشته است به گونه یی که بسیاری از طریق همین فیلم ها و ترانه ها به زبان هندی آشنا شده اند. اما دوبله فارسی و پشتو این سریال ها کار جدیدی است که فرهنگ هندی را به خانواده ها آورده است و این همان چیزی است که محافظه کاران و البته لابی پاکستان از تغییر موازنه به نفع محبوبیت هند در افغانستان وحشت دارند.

در این سریال ها مسایلی نشان داده می شود که برای بسیاری از افغانها- حتی تحصیل کردگان- هنوز تابو است مانند پذیرفتن فرزند نامشروع در خانواده یا سکس پیش از ازدواج  و آزادی زن و مرد ماجراهایی است که خانواه های افغان هر شب با اشتیاق در این سریال ها دنبال می کنند.

شورای علمای افغانستان و کریم خرم وزیر اطلاعات و فرهنگ معتقدند که سریال های هندی بت پرستی را ترویج می کنند و این همان بهانه یی بود که طالبان مجسمه های بودا را در بامیان به توپ بستند. در افغانستان بت پرستی وجود ندارد و شاید منظور صحنه هایی باشد که عبادت در برابر الهه ها را نشان می دهند با این که این صحنه ها و تصاویر مجسمه ها شطرنجی یا تار نشان داده می شود. هنوز هیچ شواهدی ارایه نشده که خانواده های افغان به هندویسم گرویده باشند اما شک نیست که هندویسم جزو اساسی فرهنگ هندی است و درک آن به تساهل و فهم عمیق تر این فرهنگ یاری می رساند و این یکی از مصادیق رواداری و گفتگوی فرهنگ هاست.

کرزی تاکنون در برابر فشار محافظه کاران برای محدودسازی رسانه ها مقاومت کرده است. اما تبلیغ بت پرستی اتهام سهمگینی علیه رسانه ها و تلوزون های خصوصی درافغانستان است. با وضع محدودیت های بیشتر، تلوزون های خصوصی که به جنبه های تجارتی توجه خاص دارند بیشتر بینندگان خود را از دست می دهند که جایگزین آن بازار پررونق سی دی و دی وی دی است که به آسانی در دسترس خانواده ها قرار می گیرد و بیشترینه صحنه هایی از خشونت و سکس دارند.

در واقع گرایش به فیلم و موسیقی بالیوودی بیشترینه تبلیغ ابتذال است. اما فیلم های غربی  که اندیشه و فرهنگ عمیق تری را در خود دارند حتی صحنه های سکس را نشان می دهند و فیلم هایی ایرانی هم با وجود نزدیکی و اشتراک فرهنگی البته هجوم فرهنگی ایرانی را به دنبال خواهد داشت! بنابراین مصلحت هایی که نتیجه یی جز محدودیت رسانه ها را به دنبال ندارند تنها ره به ترکستان می برند و آخر شورای علمایی افغانستان و حتی وزیر دل نگران فرهنگ ما باید به این واقعیت یا بهتر است بگویم به این ارزش گردن بگذارند که آزادی بیننده و انتخاب، حق مردم است نه صلاحیت وزیر فرهنگ یا شورای علما و کسی نمی تواند این حق و آزادی را بگیرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط یاسین   | 

نقد کتاب پاسخ سنت به سکولاریسم در افغانستان

خالد خسرو کتاب "پاسخ سنت به سکولاریسم در افغانستان" را در روزنامه هشت صبح بررسی و نقد کرده است. از خالد به خاطر نقد روش شناسانه عالمانه اش تشکر می کنم. کل نوشته خالد خسرو را در کاپی کردم.

خالد خسرو

بازار کتاب کابل شاهد یک کتاب خیلی خوب به نام "پاسخ سنت به سکولاریسم در افغانستان" به قلـــــم آقای یاسین رسولی بود. این کتاب، نوشته‫ی مستقل در باره‫ی ورود مدرنیته‫ی دولتی و سطحی به افغانستان و واکنش نظام سنتی به این بیگانه‫ی مهاجم و متکبر است. آقای رسولی که درس خوانده ی علوم سیاسی و روابط بین الملل در ایران است، با توجه به آموزش نظام مند و اکادمیک و منابع قابل توجهی تحقیق، توانسته موضوعات مهم و تاریخی افغانستان را بشگافد، و برای نخستین بار در چارچوب یک روش شناسی معتبر دانشگاهی به تحقیق در باره ی برخورد مدرنیته و سنت در افغانستان بپردازد. ویژگی مهم این تحقیق، شکستاندن فضای نانوشتن و فرهنگ شفاهی گری در میان دانش آموختگان افغانستان است. اگر به این سال ها نگاهی انداخته شود، دیریست که در حوزه ی علوم اجتماعی و روشنفکری، نویسنده و پژوهشگری به تحقیق نپرداخته و دروازه ی اندیشگری را سال ها کسی دق و الباب نکرده است. ویژگی خوب کتاب این است که از عهده ی توضیح و تشریح مفاهیم به خوبی بدر آمده، و کار تحقیق را به صورت منسجم، روشن و قابل قبول به سرانجام رسانده است.


فرصت این نیست که به صورت مفصل در این مجال کوتاه در باره ی این کتاب نوشته کنیم، و به صورت گذرا مهمترین نکات در باره‫ی نوشته‫ی آقای رسولی را مرور می کنیم.


1- بازشناسی گفتمان های بنیادگرا در قالب الگوی نظری عام
آقای رسولی با این فرض کتاب "پاسخ سنت به سکولاریسم" را آغاز کرده است که چرا افغانستان که روزگاری یکی از دولت های نوگرا را در منطقه داشت، جنبش به نام طالبان در آن ظهور کرد، بیش از شش سال زمام سیاسی افغانستان را به دست گرفت، و اکنون نیز از چالش های بسیار جدی سیاسی و اجتماعی در افغانستان به شمار می رود. به ویژه اگر از یاد نبریم که طالبان و طالبانیسم یک پدیده ی بیگانه نبوده و جنبش به شدت قومی و بنیادگرایانه و خشن است. نویسنده این نکته را واضح می سازد که ظهور جنبش های بنیادگرا در منطقه که پاسخ قوی به روند مدرنیزاسیون دولتی و تکنیکی اند، نوعی از مقابله جویی با نوسازی به سبک غربی را ایجاد کرد، و در میان توده های سرخورده از مدرنیته دم بریده و کاریکاتور شده، نیز مشروعیت یافت. البته، هر کشوری، جنبش های بنیادگرایانه ی آن شاخصه ها و ویژگی های خود را داراست که هدف کتاب پاسخ سنت به سکولاریسم، بازشناسی گفتمان های بومی و بنیادگرایانه و ساز و کار نفی کننده ی نوگرایی در آنها می باشد. اما، نویسنده ی کتاب برای این بازشناسی، تنها به روایت واقعات تاریخی و شکست دولت های ناکام نوگرا بسنده می کند، و نظریه تحلیلی برای بازشناسی تفاوت‫های گفتمان بنیادگرایانه در افغانستان با سایر کشورهای اسلامی از جمله ایران و پاکستان که ما با آنها از لحاظ فرهنگی و جغرافیایی هم مرز و همسایه هستیم، به وجود نمی آورد. برای همین، در پایان کتاب، ما با یک روایت عام از بنیادگرایی در منطقه سروکار داریم که باید از آن به عنوان جنبش فراگیر بنیادگرایی در تمام کشورهای اسلامی یاد کرد. از این رو، روایت های تاریخی پراکنده، مانع از بازشناسی بنیادگرایی بومی می شود. دو دلیل عمده می تواند برای بازگویی این کاستی مهم باشد: اول، استفاده از منابع پژوهشی عام و عدم توجه به زندگی و سرمنشای جنبش های بنیادگرا در افغانستان در چارچوب تطبیق نظریه و عمل؛ و دوم، فرار از ایجاد یک نظریه تحلیلی انتقادی در تمام کتاب برای شکست نوگرایی و تحلیل بنیادگرایی درافغانستان. خوب است کمی بیشتر این دو دلیل توضیح داده شود.


آقای رسولی، به عنوان یک پژوهشگر به منابعی در باره ی نوگرایی و بنیادگرایی به پارسی و کمی هم به زبان انگلیسی دسترسی دارد. دانش و پژوهش اکادمیک این خطر را دارد که موضوع به صورت عام بررسی شود، و با منطق استقرایی، استراتژی تحقیق به سوی عام سازی و رسیدن به نتیجه ی واحد و فارغ از مختصات و شاخصه‫های مکانی و زمانی، پیش برود. این روش، در پژوهش های علمی کلاسیک رواج داشته و مهمترین کاستی آن یک دست سازی و یکسان انگاری جوامع، شرایط و واقعیت های تاریخی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و... در تفکر و پژوهش است. آقای رسولی، به ناخودآگاه دچار این کاستی شده است. وقتی مبانی تحلیلی خود را معرفی می کند، از دانش عام و روش های یکسان تفکر در باره ی موضوع بنیادگرایی و سکولاریسم در افغانستان استفاده می نماید، ولی به خاطر وفاداری به بازشناسی و گفتمان های بومی، با نگاه و روایت تاریخی یا شرح حوادث تاریخی، سعی در تعادل میان نظریه و واقعیت‫های موجود دارد. اما، این تلاش راه به جایی نمی برد. یعنی، وقتی آقای رسولی به شرح وقایع تاریخی برای نشان دادن شکست نوگرایی در افغانستان می پردازد، ما خبری از تفاوت‫های بنیادگرایی در افغانستان با سایر کشورهای اسلامی نمی بینیم. حتا، ما یک نظریه پردازیی را مشاهده نمی کنیم که به جز از شرح بی طرفانه‫ی حوادث تاریخی، علت های شکست مدرنیته را در چارچوب تحلیل و نظریه‫ی کلان جامعه شناختی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی، قابل درک و گفتگو بسازد. به نظر من، کتاب پاسخ سنت به سکولاریسم از کمبود نظریه تحلیلی برای روشن شدن شکست نوگرایی و ظهور جنبش های بنیادگرا رنج می برد. این مساله را بیشتر مورد کاوش قرار خواهیم داد. اگرچه، آقای رسولی به نکته‫ی فهم در باب تحلیل بنیادگرایی در افغانستان دست یافته است، یعنی بازشناسی ویژگی های بومی بنیادگرایی و پاسخ آن به نوگرایی در افغانستان، اما، این فرضیه را در نوشته ی خود دنبال نکرده، ولی برای نگارنده این فرصت مساعد شده است تا نظر خود را در این باب ابراز بدارد. با توجه به تاریخ افغانستان، بنیادگرایی اگر از یک منظر واکنش یک جامعه سنتی به کمونیسم و نگرش‫های سنت ستیزانه و خیلی سطحی و بی‫ریشه و عوام زده و غرب زده‫ی جماعت تحصیلکرده در افغانستان بوده است، ولی از منظر دیگر، جنبش‫های ایدیولوژیک و سنتی در واکنش به نوگرایی، حرکت‫های سیاسی استراتژیک در منطقه بوده است.

اگر شما به قیام مردم جنوبی که در آن خانواده مجددی ها نقش اصلی را داشتند، نگاهی بیندازید، تحریکات و سازمان دهی انگلیس‫ها را به صورت ملموس مشاهده کرده می توانید. چنانچه، در قیام مردم شینواری که مجددی ها در آن نقش رهبری کننده را داشتند، لیستی از طرف مردم به امان الله خان تقدیم گردید که در یکی از بند های آن با صراحت آمده است که به استثنای نمایندگی حکومت بریتانیا، باقی همه نمایندگی های سیاسی خارجی مسدود گردد. این خواست، به صورت دقیق در راستای منافع انگلیس ها تنظیم شده بود، و تردیدی ندارم که باید احساسات سنتی مردم از طرف گروهی از خوانین و ملا ها به نفع بریتانیا مورد سوء استفاده قرار گرفته بود. برای همین، شکست امان الله خان، اگر از یک سو ریشه در شناخت سطحی و شکلی از نوگرایی و غربی سازی جوامع داشت، از سوی دیگر ریشه در اختلافات او با انگلستان و ضعف درونی او در برابر دسیسه های بریتانیا داشت.


جنبش های بنیادگرا در زمان جهاد نیز، به لحاظ سیاسی و ایدیولوژیک، جنبش های سازمان دهی شده در بازی بزرگ جنگ سرد میان غرب سرمایه داری لیبرال و سوسیال دموکرات، وسرمایه داری کمونیستی روسی بود، که باعث رشد جنبش های بنیادگرایانه در افغانستان و پاکستان گردید. برخلاف تصور آقای رسولی، این عامل در شکست نوگرایی در افغانستان سهمی بسیار بزرگ داشت. واکنش سنتی مردم در برابر اشغال شوروی سابق، یک مبارزه‫ی طبیعی هر کشوری برای آزادی، سربلندی و افتخار است، و تمام جوامع به صورت یکسان از این توانایی و آرمان برخوردار هستند. اما، نگارنده بر این باور است که جنبش های بنیادگرایی در افغانستان محصول تعاملات و خصومت‫های جنگ سرد بوده، و رهبران و سیاستمداران این جنبش ها در افغانستان، قدرت و مشروعیت خود را از این تعاملات و خصومت‫ها گرفته و احساسات سنتی توده ها را در قالب الگوها، احساسات کلیشه شده جمعی، نماد ها و تحریکات توده ای، شکل دادند. برای همین، جنبش های بنیادگرا در افغانستان، حتا طالبان، را نمی توان با جنبش های بنیادگرای اخوان المسلمین و فتح و جماعت اسلامی در اوایل ظهورش، در دهه های 60 ، 70 و 80 میلادی مقایسه کرد. بنیادگرایی در بسیاری از کشور های عربی و هم‫چنان ایران، پاسخ اسلام سنتی در قالب ایدیولوژی، به غرب زدگی بورژوازی شهری نو به دوران رسیده و فاصله طبقات شهری از چشم انداز ثروت، منابع و امکانات بود. تا هنوز نیز بنیادگرایی این وظیفه را بر دوش دارد، و برای نسل سوم مسلمانان در غرب، نوعی از پارانویای فرهنگی و اعتقادی یا هویت نو ظهور را به وجود آورده است. اما، بنیادگرایی در افغانستان، مشروعیت سیاسی برای الیگارشی های قدرت، جنگ بنیادگرایی نظامی پاکستان برای کنترول افغانستان و واکنش های سنتی و فاقد یک مبنای نظری و ایدیولوژی در میان توده ها است. البته، این را نیز باید بیفزایم که در یک مقطع جنبش های بنیاد گرا، تمایلات توده ای را برای مبارزه نیز به دنبال داشته است، و اعتقاد مبنای این مبارزه را شکل داده است. ولی، من این توده ها را قربانی یک جنگ استخباراتی، سیاسی، اقتصادی و نظامی در زمان جنگ سرد و در روند مبارزه با تروریزم می بینم.

2- کمبود الگوی تحلیلی و نظری در تحلیل شکست مدرنیته

نگارنده بر این نظر است که آقای رسولی در کتاب پاسخ سنت به سکولاریسم در تحلیل شکست مدرنیته و ساز و کار سنت در پاسخ به نوگرایی در افغانستان از کمبود یک نظریه تحلیلی و انتقادی رنج می برد. این کمبود به این معناست که نویسنده ی کتاب بایستی حواث تاریخی را نه از نگاه یک تاریخ دادن کلاسیک یا یک روزنامه نگار و روایتگر، مورد بررسی قرار می داد، بلکه از چشم انداز پژوهشگر متفکر بحث مدرنیته و سنت را دنبال می کرد. آقای رسولی به صورت ساده از وقایعی حرف می زند که شما در هر کتاب تاریخ پیدا کرده می توانید. مانند، قیام مردم علیه اصلاحات امان الله خان. این گونه تحلیل‫های تاریخی، کمکی برای به وجود آمدن الگو یا گفتمان تحلیلی برای شکست و یا موفقیت مدرنیته در افغانستان نمی کند. زیرا، کلی، غیر روشنگر و فاقد یک چارچوب برای درک حوادث و تاریخ است. کتاب پاسخ سنت به سکولاریسم، وقتی به مبانی نظری سکولاریسم، سنت، بنیادگرایی و مدرنیته می پردازد، ما یک نویسنده‫ی دانشمندی را می بینیم که الگوهای نظری را بصورت روشن، مفید و قابل استفاده شرح می‫دهد. این توقع، در بخش شکست مدرنیته و پویایی سیاسی و فرهنگی سنت و بنیادگرایی در افغانستان، نیز از نویسنده می رود. اما، نویسنده در دام شرح وقایع تاریخی گیر می افتد و خیلی ساده از یک تحلیل بنیادین، جدید و روشنگر صرف نظر می کند. لازم بود که نویسنده کتاب از منظر یکی از رشته های علوم انسانی و یا در قالب یک گفتمان بینا رشته ای، ازواقعه نگاری تاریخی فراتر می رفت، و بحث را به ساختار ها، سازوکار های درونی سنت و پاسخ آن در قالب بنیادگرایی، شکل گیری نخبگان سنتی و روحانی به عنوان یک طبقه قدرت با ویژگی های مشترک سیاسی و منافع، شکست نیروهای نوگرا از منظر تحلیل ایدیولوژی و عملگرایی موثر و یا غیر موثر این نیروها در افغانستان و..... می کشاند.


این مباحث، تحلیل‫های کتاب را عمق می بخشد، و گفتمان نوگرایی و سنت را به عنوان یک مبحث جدی در حوزه ی اندیشه مطرح می‫سازد. تحلیل نگارنده این است که مدرنیته در افغانستان، یک پدیده ی بیگانه است که به واسطه استعمار بر کشور های منطقه تحمیل گردید، نیرو های نوگرا، نوعی از بحران مشروعیت را در نظام سنتی خلق کردند، بدون این که بتوانند مناسبات مدرن را در بستر تحولات مادی، جایگزین مناسبات سنتی نمایند. آنها، سنت را یک نظام خرافی اجتماعی و فرهنگی قلمداد کردند که با خشونت دولتی می توانند آن را حذف کنند. این در حالی است که سنت یک نظام زندگی است که چیزی بیشتر از اعتقاد یا نظام اسطوره ای معنا بخش می باشد؛ سنت مناسبات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و.... یک جامعه است که افراد بر اساس آن، مناسبات خود را سامان می دهند. ولی، نیرو های نوگرا با عملکرد شان، جامعه سنتی را به شدت رادیکال ساخته، گروه‫های سنتی و دینی را به سوی قدرت کشاندند، سلاح بدست گرفته دست به جنگ های خونین زدند. مدرنیته، بدون دگرگونی اجتماعی و اقتصادی در خارج از شهر ها، نتوانست به سرمشق مسلط در مناسبات مردم تبدیل شود. جالب این است که حتا نیروهای نوگرا، و از جمله نهاد دولت، حامل تناقض و دوپارگی ارزشی و ساختاری بوده اند. گروه های نوگرا، همزمان وفاداری شان را به ارزش ها و ساختارهای تباری و ایدیولوژی های مدرن اعلام داشته اند، و در عمل از محافظه کاری و مناسبات قبیله ای برای مشروعیت سیاسی حمایت کردند.


این مسایل، گوشه‫ی از تحلیل شکست مدرنیته، در چارچوب یک گفتمان بینا رشته ای، در افغانستان است. توقع ما از آقای رسولی این است که در ادامه ی تحقیقات خود، بحث های بیشتردر باره ی فرایند نوگرایی و تبدیل شدن آن به بخشی از روند تغییر نظام، ساختارها و ارزش ها، متمرکز بسازد.

شناسنامه کتاب:
پاسخ سنت به سکولاریسم در افغانستان(2001-1881)
نویسنده: یاسین رسولی
ناشر: ابراهیم شریعتی(عرفان) 1385
شماره گان: 3000 جلد

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط یاسین   | 

پاکستان چهره دیموکراتیک خود را از دست داد.

با ترور بینظیر بوتو، پاکستان چهره دیموکراتیک خود را از دست داد. بینظیر دختر یگانه نه تنها در پاکستان بلکه در جهان اسلام بود او توانست حکومت کودتایی جنرال ضیاء الحق را در برابر بسیج گسترده عمومی "حزب مردم" به نرمش و بازگشت به دیموکراسی در 1988وادار کند و اولین بانو در جهان اسلام بود که به رهبری سیاسی در کشوری که یکی از خواستگاه های عمده تندروی دینی در جهان اسلام است؛ دست یافت. بینظیر با وعده باز پس گیری قدرت از نظامیان و باز گشت دیموکراسی و مبارزه با گسترش تندوری اسلامی به پاکستان بازگشته بود و اکنون با ترورش پاکستان امید و چهره دیموکراتیک اش را از دست می دهد.

بینظیر بوتو چرا در این زمان باید ترور گردد؛ چند احتمال قابل بحث است:

-          محافل قدرت با ترور بینظیر بوتو در بی ثبات نشان دادن تصنعی پاکستان هستند تا سیل کمک های سخاوتمندانه غرب را به بهانه مبارزه با تروریسم، حفظ ثبات و آوردن رفرم ها در مناطق قبایلی دریافت کنند و پاکستان نسبت به افغانستان اولویت بیشتر پیدا کند.

-          القاعده از صدراعظمی احتمالی بینظیر بوتو بیمناک شده و دستور از میان برداشت او را صادر کرده اند؛ چنان که در تبلیغ رسمی دولتی گفته می شود.

-          نظامیان صدراعظمی بینظیر بوتو را آغاز یک رشته تغییرات اساسی با حمایت امریکا و انگلیس ارزیابی کرده اند و  احساس خطر را از میان برداشتند.

-          مشرف با بی اعتنایی نسبت به درخواست های مکرر بینظر بوتو برای حفاظت از او، زمینه کشته شدنش را فراهم کرد.

واقع بین باشیم، امریکا و انگلیس در انتخاب بینظیر برای آوردن دیموکراسی به پاکستان شتاب زده و غیرواقع بینانه عمل کردند و نیروی رو به گسترش بنیادگرایان را دست کم گرفتند. بینظیر بوتو که در اوایل دهه 90 خود از بوجود آورندگان جنبش طالبان بود حالا غرب به او ماموریت داد که بر بنیادگرایی رو به گسترش در پاکستان غالب شده و قدرت نظامیان را محدودتر سازد و دیموکراسی را با استفاده از محبوبیت گسترده مردمی اش به این کشو بازگرداند؛ این همه کار دشوار، با توجه به واقعیت های پاکستان ناممکن به نظر می رسد. و غرب به چند فاکتور مهم در ارزیابی پاکستان توجه نکرده بود:

  1. پیوند میان نیروهای بنیادگرا و جنرالان قدرتمند اردوی پاکستان تنگاتنگ و نزدیک تر از آن است که یک صدراعظم انتخابی مانند بینظیر بوتو بتواند آن را بشکند.
  2.  حتی اگر بینظیر انتخابات را می برد و صداعظم می شد باز هم دست یک صدراعظم یا رییس جمهور غیر نظامی از دایره قدرت نظامیان کوتاه است مثلاً رهبر انتخابی در پاکستان نمی تواند صلاحیت نظامیان را در سیاستگذاری 1. بودجه اردو 2. رقابت تسلیحاتی با هند 3. مساله کشمیر 4. سیاست پاکستان در مورد افغانستان و 5. ملکیت‌‌های اردو  را محدود سازد.
  3.  ائتلاف میان بینظیر بوتو و جنرال مشرف و توافق های میان آنها برای تقسیم قدرت که زمینه برگزاری انتخابات را فراهم کرد بسیار شکننده بود و هر دو طرف به هم بی اعتماد بودند. با آنکه مشرف یونیفورم نظامی را با کناره گیری از پست قوماندانی را از تن بیرون کرد اما مشرف با اعلان وضع اضطرار و تعلیق آزادی ها و قانون اساسی نشان داد که  قصد تحدید قدرت مطلق خودش و تمایل به این که سرنوشت کشورش در صندوق های رای تعیین شود ندارد.
  4. در پاکستان دیکتاتوری نهاد نظامیان حاکم است و حتی اگر غرب بتواند مشرف را وادار به نرمش در برابر خواسته های دیموکراتیک کند اما نظامیان به صورت تنها نهاد قدرتمند حاضر به عقب نشینی نمی گردد. بنابراین بعید نیست که دست نظامیان و سازمان استخبارات نظامی پاکستان در ترور بینظیر بوتو باشد.
  5. بینظیر بوتو در ساختن طالبان دست داشت او از کسانی بود که در دهه 90 پروژه طالبانیسم را در افغانستان به راه انداخت و این بار به غرب وعده مبارزه با تندروی دینی را می داد و مواضع تندتر و شدید علیه بنیادگرایان اتخاذ می کرد. عملیات انتحاری در مراسم استقبالش که بیش از چند صد تن کشته و زخمی شدند نشان داد که بنیادگرایان در پاکستان اکنون قوی تر از آن هستند که به بینظیر فرصت عملی ساختن وعده هایش را بدهند.

پاکستان تغییر کرده است. ترور بینظیر بوتو ثابت کرد که غرب در محاسباتش در مورد پاکستان اشتباه کرده است و بینظیر قربانی این اشتباه شد. اکنون پاکستان خواستگاه اصلی تندروی دینی و تروریسم شده است؛ امریکا و جهان آزاد باید در پاکستان با تروریسم بجنگند اما چگونه؟ این سوال پیچیده یی است که کسی پاسخ آن را نمی داند.

واقعیت این است که آنچه در پاکستان می گذرد برای صلح و امنیت بین المللی تهدید جدی است که هر روز بیشتر از کنترول خارج می گردد. غرب از پاکستان چه می خواهد و چه امکاناتی برای این خواسته خود در دست دارد؟ غرب در اولویت های خواسته های خود در مورد پاکستان دچار سردرگمی است و قادر به تفکیک نشده است. زمان زیادی از دست رفت تا غرب باور کرد که پایگاه های تروریسم و منابع تمویل و تجهیز و سازماندهی آنان در پاکستان است و دیرتر از آن، شاید تا هنوز غرب باور نکرده است که نظامیان پاکستان بنیادگرایان را نه تنها تهدید به حساب نمی آورند بلکه در بسیاری مواقع به عنوان متحد در سیاست داخلی و منطقه یی روی بنیادگرایان حساب استراتیژیک باز کرده است.

هنوز گفتمان غالب در استراتیژی نظامیان پاکستان براساس احساس تهدید از جانب هند و افغانستان استوار است که بنا بر این نظریه، این تهدیدها مانند قیچی از دو سو، ضعف استراتیژیک برای پاکستان به بار آورده است. راه برون رفت هم تنها توازن سلاح های هسته یی نیست گرچه در این زمینه هم پاکستان هنوز با هند توازن کامل ندارد. در هر نوع مناقشه درازمدت در منطقه و در برابر همسایگانش, پاکستان می تواند روی بسیج نیروی مذهبی بنیادگرایان حساب کند و پاکستان این لشکر عظیم با هزینه کم و قابلیت عمل موثر و مطمئن را در دوره اشغال افغانستان کشف کرد و به گونه هوشمندانه در افغانستان و کشمیر مورد بهره برداری قرار داد.

نیروی جهاد هر قدر برای غرب تهدید کننده است اما قدرت نظامیان پاکستان را تهدید نمی کند و ابزاری است که به بلندپروازی ها و خیالات استراتیژیک آنها در جنوب آسیا و حتی آسیای میانه میدان می دهد و پاکستان را به عنوان یک کشور دارای ادعای رهبری در جهان اسلام مطرح می سازد. در پاکستان چیزهای زیادی باید تغییر کند تا این کشور به جامعه دیموکراسی های بین المللی باز گردد؛ اولویت بندی  راه حل این تغییر، مسیر آینده تحولات را نشان می دهد.

این مقاله در روزنامه ۸ صبح روز یکشنبه ۹ جدی هم نشر شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/09ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط یاسین   | 

افکار سنجی افغانها

دیروز کتاب "افغانستان در ۲۰۰۷" از بنیاد "اشیا فوندیشن" رسید که از شاخص های مختلف اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و ... در ۳۴ ولایت افغانستان و از ۶۲۶۳ افغان، با شیوه های علمی افکار سنجی کرده است.

داکتر حمیدالله نورعباد رییس مرکز تحقیقات و پالیسی دانشگاه کابل این کتاب را داد و دعوت نامه یک جلسه که سه شنبه، این مرکز در دانشگاه کابل این کتاب را نقد و ارزیابی می کند. خواندن این افکار سنجی هیجان انگیز است و در بعضی موارد غیر قابل باور برایم بود مثل این نظر که هنوز ۴۵ درصد مردم کابل پوشیدن بورقا را برای زنان لازم می دانند در حالی که ۶۸ درصد بینندگان در کابل تلوزیون طلوع را تماشا می کنند. ... بحث در مورد محتوا، شیوه جمع آوری اطلاعات و تحلیل آن را به بعد از شنیدن نظر مدیران و تحلیل گران این طرح خواهم نوشت.

این یادداشت را فقط برای معرفی نوشتم.- جدا از نقدهایی که در مورد آن دارم- تلاش بسیار خوبی برای شناخت پیچیدگی های ذهن های افغانهای سرگردان در برزخ سنت و مدرنیته است. شما هم بخوانید. (برای دانلود این کتاب روی لینک عنوان آن کلیک کنید)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/03ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط یاسین   | 

دوستدار مردم

چندی پیش آواز خوانی که از آلمان برگشته بود تا بخت و نام و نشان خود را در این دوره دیموکراسی جدید بیازماید. (چرا نه؟! هر کسی هر چیزی را در این کشور امتحان می کند چرا او نکند!) در مصاحبه با برنامه صبح گاهی طلوع مرتب از عشق به مردم و  وطن می گفت که تنها این احترام و عشق او را واداشته تا بین مردم خود بیاید و به وطن عزیز برگردد. در این صفت چنان با گرمی سخن می گفت که دل سنگ نرم می شد و او خواسته این سبک جدید موسیقی مردمی پاپ را برای اولین بار (!) به افغانستان بیاورد.

باورم نمی شد که با این موهای رنگ و روغن و درشی یک دست سفید در میان مردم کابل یا حتی در کوچه-و-بازار چکری زده باشد! از اتفاق مجری طلوع هم همین سوال را پرسید: در چند روزی که به کابل آمده اید بین مردم و به شهر و بازار رفته اید یا نه؟ آواز خوان مردم دوست گفت: متاسفانه، شوربختانه هنوز فرصت پیدا نکرده ام از گست هوس بیرون شوم! 

در دو-سه ماه اخیر، یک دوجین ترانه از عشق به وطن و مردم تمام ولایت های افغانستان هر روز می شنوم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/02ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط یاسین   |