روشنفکر میلیونر
امروز از اتفاق به صفجه یی برخوردم که نوشته ها و بیانیه های اکبر گنجی بود. همه گنجی را به خاطر زجری که به خاطر مقالات و نوشته هایش کشید و مشهور خاص و عام شد را می شناسند. چرا گنجی آن همه رنج کشید ولی گفتمان اش سرد و کم طرفدار ماند؟ یک دلیل آن شاید سابقه انقلابی او و مقالات و تیوری پردازی هایش برای انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ بود بعد که سخت از آن رویگردان و سرخورده شد و با ارباب قدرت درافتاد به آن روز افتاد و هرچه روزه گرفت و چیزی نخورد تا به مرگ روشنفکرانه یی مردم کشورشُ روشنفکران و دنیار را با خود همراه کند. نشد که نشد و کسی جدی نگرفت.
دلم برای زجری که گنجی کشید می سوزد اما رویه انقلابی او جازبه یی برایم نداشته است. فکر می کنم چرا برای اینکه آدم ثابت کند که روشنفکر است باید از هرچه نیاز و لذت اولیه زندگی است محروم کند؟ چرا راه مبارزه روشنفکرانه باید زجر آور باشد؟ آیا روشنفکری راهی دیگر غیر از انقلابی گری نمی تواند بیابد؟
چند روز پیش که عمله سیاف چند گزارش گر تلوزیون طلوع را لت و پار کرده بود در انجمن قلم محفلی برپا شد و من هم رفتم. سمیع حامد که گرداننده جلسه بود اشعار تندی در مذمت دولت و سیاف گفت و قسیم اخگر خواهش کرد که اعتصاب غذا علیه دولت کنیم و به شوخی گفت به خدا با دو روز گرسنگی کشیدن نمی میرید و اگر مردیم بهتر از زندگی در این دولت بی ارزش است که به زنده ماند نمی ارزد.
در پایان محفل انتقادهای تند از روشنفکرانی شد که بر کرسی های دولتی تکیه زده اند٬ شد. اگر کسی نام و آوازه یی در روشنفکری دارد وارد دولت شود آیا دیگر روشنفکر نیست؟ چرا زمانی که یک طالب مثل ملاراکتی یا ملاضعیف وارد دولت می شود همچنان طالب است و لی وقتی روشنفکر وارد دولت شد دیگر صفات حسنه گذشته را بر باد داده است؟ آیا می شود راهی را یافت که کسی هم پولدار باشد هم منصب داشته باشد و هم میلیونر باشد و هم روشنفکر؟!
